سرگذشت
برای خوندنش برو ادامه مطلب
سلام دختر گلم...اومدم از این دو سه رو برات تعریف کنم...از اینکه چی شد و چی گذشت که من این چند تا پست رو نتونستم برات به موقع بزارم...*روز جمعه ششم محرم من طبق روال هر روز بعد نماز صبح نشستم که برات پست بزارم ... همه چی رو هم نوشتم فقط باید دکمه ارسال رو می زدم ولی از اونجایی که از شب قبل بارون میامد و رعد و برق شدید یه دفعه برق رفت ... چاره ای نداشتم جز اینکه منتظر بمونم برق بیاد ... تا ساعت 8ونیم هم بیشتر وقت نداشتم چون میخواستیم بریم جلسه شیر خوارگان حسینی ... متاسفانه دیگه برق نیامد و منم ناچاراً خوابیدم تا 8 و نیم ؛ بارون همچنان ادامه داشت ولی من به بابایی گفتم اگه از آسمون سنگ هم بباره من باید زهرا رو ببرم شیرخوارگان...خداروشکر همین جوری هم شد ... حاضر شدیم و رفتیم ولی دوستمون خاله فرشته نیامدن ... خوشبختانه وقتی رفتیم کم کم بارون بند اومد و هوا خوب شد ... جلسه تو مصلی بود من تا اون روز نرفته بودم جای بزرگ و خوبی بود .. ولی بخاطر بارونی که اومد زیاد شلوغ نبود...خلاصه خداروشکر دیر نرسیده بودیم و تازه جلسه شروع شد ... قرآن خوندن و امام جمعه سخنرانی کرد و طی یه مراسم طبل زنی پرچم عتبات رو آوردن و روضه و سینه زنی.... تقریبا تا ساعتای 12 طول کشید و طفلی بابایی هم دم در تو ماشین منتظرمون بود...جلسه که تموم شد تو راه برگشت بابایی لطف کرد و برامون چلو برگ گرفت و اومدیم خونه...متاسفانه هنوز برق نیامده بود ...نهار رو خوردیم و بابایی خوابید من هم تا شما رو خوابوندم طول کشید ولی یه چرتی زدم تا غروب که بیدار شدیم و دیدیم ای باباااااااااااا هنوز برق نیست ...خداروشکر بابایی قبل اینکه بیایم مسجد سلیمان فکر همه جا رو کرده بود و یه لامپ شارژی خریده بود که این جور مواقع استفاده کنیم...حالا مونده بودیم چه کنیم نمیدونستیم عزاداری برگزار میشه یا نه چون دوباره از بعدازظهر بارون گرفت...ساعتای 7 بود که برق اومد و ما رو بینهایت خوشحال کرد ولی خوشحالیمون دوامی نداشت و ساعتای 8 باز برق رفت ولی همینکه یخچال مون یه ساعت روشن شد خیلی خوب شد چون گرم شده بود داخلش...ساعتای 9 باباجون لطف کردن شام رو درست کردن (من داشتم شما رو شیر میدادم و میخوابوندم)موقع شام خوردن شما خواب بودی ما هم میخواستیم بخوابیم ولی بعد شام بیدار شدی و منم که میدونستم دیگه نمیخوابی به باباجون پیشنهاد دادم که بریم بیرون یه دوری بزنیم و برگردیم شاید هم برق اومد و هم شما تا اون موقع خسته شدی و خوابیدی...خلاصه اش کنم عزیزم...رفتیم شهرک پایین ، خونه آقای کاری بابا جون لامپ رو دوباره شارژ کرد و منم گوشیمو 10 دقیقه زدم تو شارژ و برگشتیم خونه(فقط شهرک ما برق نداشت ...همه جا برق بود)برگشتیم ولی همچنان از برق خبری نبود ... ماهم گرفتیم خوابیدیم...جونم برات بگه که ساعتای 2 و خورده ای برق اومد ...منم خوشحال که دیگه میتونم برات پست بزارم ...صبح شد ؛ کامپیوتر رو روشن کردم که برات پست بزارم این دفعه آنتن دهی همراه اول خوب نبود و نتونستم بیام اینترنت ...تا دیروز ظهر هم آنتن دهی خوب نشد اون موقع هم که میخواستم شما رو حموم کنم (چون جمعه رفتیم جلسه و نشد که بشه)..و البته نهار درست کنم ... این شد که این چند تا پست موند برای الان...تازه الانم نمیزاری بیام و هی نق میزنی که بیام کنارت بخوابم ..*تو جلسه شیر خوارگان چون بغلم بودی نشد ازت عکس بگیرم ولی دو سه تا عکس از خود جلسه گرفتم که بعدا برات میزارم...*عروسکم من باید برم...با اون دل پاکت برای همه دعا کن ...میسپارمت به خدا






سرگذشت 
